فکر میکنم حدودا 10 دقیقه زمان داشته باشم برای نوشتن...شیر آب جوش را باز می کنم و تصور میکنم که چایی ِکف قوری دارد فریاد می کشد که داغ است ... او به من گفت که دلش می خواهد در یک مهمانی شرکت کند که فساد از آن ببارد... پرسیدم یعنی چه؟ گفت که مثلا مشروبم را بخورم ... کمی برقصم ... و کسی کاری به کارم نداشته باشد... بعد فلانی را ببرم کف فلان اتاق بخوابانم ... من ساکت بودم و او حرف میزد... راستش را بخواهی حالم از کلماتش بهم می خورد... داشتم تصور می کردم که من در زندگی چه فسادی کرده ام ؟ از وقتی مادرم رفت ... کارهای زیادی انجام داده ام... در خیلی جمع ها رفته ام... با آدم های زیادی سرو کله زدم ... خیلی خوب با آدم هایی که به هیچ چیزی پایبند نبوده اند دوستی کرده ام... رابطه ام را با دوستان خوبی قطع کرده ام کسانی که دلم تنگ است برایشان اما دلم نمیخواهد دوباره با آنها حرف بزنم... یک بار هم لب یک جوب نشسته ام که سیگارم را روشن کنم و همانجا 100 میلیون سفارش از آقایی که اتفاقا هم اسمم بود و داشت از دوست دخترش میگفت گرفتم... که جزو افتخارات کاری بود.... در یک جمع دیگر نوک یک کوه نقش ساقی را داشته ام که باده را پر کنم(ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت.... یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند) ... به خدای خودم لعنت فرستادم .... برای همنشینی با مردم دون مایه ... باید این چیزها را بلد باشی... تا از نظر آن ها کول بیایی... باید بلد باشی از نحوه بازی فلان تیم فوتبال حرف بزنی .... یا بازار آهن را بشناسی...و فهمیدم که همه این ها خزعبل است ... چرند و پرند ... یعنی زنده گی واقعا، واقعا یک اشتباه بزرگ است که در تاریخ زمین رخ داده ... در این روزها یک غم عجیب در دلم جوانه زده ... مثل رفتن مادرم است و هیچ ربط
برچسب:
نویسنده: سام اکبری
تاريخ: چهارشنبه
9 اسفند
1402 ساعت: 21:43