خرید بک لینک
ناگهان زنگ زد... چشم گشودم... جواب دادم... در میان خواب و بیداری.... صدایم کرد... صدای آرشه ویلوین در سرم می پیچید... داشتم به حس خوبی که از دیشب برایم باقی مانده بود فکر می کردم... هرچه تلاش می کردم چیزی به خاطرم نمی آمد... یادم آمد زمانی عاشق بودم... حس خوبی که در خاطرم بود... وسط افسوس و حسرتی که از دوست داشتنت باقی مانده بود، باعث انجام یک واکنش شیمیایی در مغزم شده بود... از همان واکنش ها که احتمالا بعد از سه کام حبس در بدن اتفاق می افتد... سه کام حبس از عشق تو ... که هیچ نتی از سمفونی بزرگ آن را بخاطر نمی آورم... من آنگونه تو را دوست داشته ام که یک رهبر عاشقانه گروهش را هدایت می کرد... صدایش بغز آلود بود... گفت مسعود؟ گفتم بله... گفت می شود فقط ده دقیقه دوستم داشته باشی؟ مات مانده بودم، یادم آمد که دیشب زنگ زده ام به حسین... جواب داده بود و صدای آرشه ی ویلیون و پیانو و گروه کر آمده بود... و من گفته بودم تولدت مبارک... و او گفته بود چه؟ و من چند بار پشت سر هم فریاد کشده بودم تولدت مبارک... گفت دروغ بگو... فقط ده دقیقه قبل از اینکه از این کشور برویی بگو که دوستم داری... و من دوستش نداشتم... گفت مرسی عزیزم خوشحالم کردی، چرا نمیایی پیش ما، بیا... ما همیشه دور هم جمع می شیم... دلم می خواست گریه کنم... با صدایی ماتم زده... جوری که انگار تازه مرثیه ای برای یک رویا خوانده باشم گفتم که می آیم... احتمالا برای عید ببینمتان... دلم برا آن لحظه که بخوانی و یک گوشه بنشینم که تو دنیا را به آتش بکشی تنگ شده.... گفت دوستم بدار... گفت فقط ده دقیقه دوستم بدار... قبل از اینکه از این کشور برویی... قلب من تیر کشید...من از این کشور می روم... بدون آن که تو ده دقیقه من را دوست بداری... حتی به

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 15:41

فکر میکنم حدودا 10 دقیقه زمان داشته باشم برای نوشتن...شیر آب جوش را باز می کنم و تصور میکنم که چایی ِکف قوری دارد فریاد می کشد که داغ است ... او به من گفت که دلش می خواهد در یک مهمانی شرکت کند که فساد از آن ببارد... پرسیدم یعنی چه؟ گفت که مثلا مشروبم را بخورم ... کمی برقصم ... و کسی کاری به کارم نداشته باشد... بعد فلانی را ببرم کف فلان اتاق بخوابانم ... من ساکت بودم و او حرف میزد... راستش را بخواهی حالم از کلماتش بهم می خورد... داشتم تصور می کردم که من در زندگی چه فسادی کرده ام ؟ از وقتی مادرم رفت ... کارهای زیادی انجام داده ام... در خیلی جمع ها رفته ام... با آدم های زیادی سرو کله زدم ... خیلی خوب با آدم هایی که به هیچ چیزی پایبند نبوده اند دوستی کرده ام... رابطه ام را با دوستان خوبی قطع کرده ام کسانی که دلم تنگ است برایشان اما دلم نمیخواهد دوباره با آنها حرف بزنم... یک بار هم لب یک جوب نشسته ام که سیگارم را روشن کنم و همانجا 100 میلیون سفارش از آقایی که اتفاقا هم اسمم بود و داشت از دوست دخترش میگفت گرفتم... که جزو افتخارات کاری بود.... در یک جمع دیگر نوک یک کوه نقش ساقی را داشته ام که باده را پر کنم(ما را که دردِ عشق و بلای خُمار کُشت.... یا وصلِ دوست یا میِ صافی دوا کند) ... به خدای خودم لعنت فرستادم .... برای همنشینی با مردم دون مایه ... باید این چیزها را بلد باشی... تا از نظر آن ها کول بیایی... باید بلد باشی از نحوه بازی فلان تیم فوتبال حرف بزنی .... یا بازار آهن را بشناسی...و فهمیدم که همه این ها خزعبل است ... چرند و پرند ... یعنی زنده گی واقعا، واقعا یک اشتباه بزرگ است که در تاریخ زمین رخ داده ... در این روزها یک غم عجیب در دلم جوانه زده ... مثل رفتن مادرم است و هیچ ربط

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 21:43

صفحه بندی